تبليغاتX
ستاره تنها <style="font-size: 9pt >

درباره ستاره من

آرشیو موضوعی

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


فاطمه (ص)

دل از غم فاطمه توان دارد،نه

وز تربت او کسی نشان دارد،نه

آن تربت گمگشته به بر،زواری

جز مهدی صاحب الزمان دارد،نه

به قلم : فائزه در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 23:11 موضوع: | +

با تنهایی ام چه کنم؟

به قلم : فائزه در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 ساعت 15:15 موضوع: | +

دیوانه هیچ نداشت

برای خرید عشق هرکه هرچه داشت آورد

دیوانه هیچ نداشت و گریست

گمان کردم چون هیچ ندارد می گرید

اما هیچ کس ندانست که بهای عشق

                                        اشک است.

به قلم : فائزه در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 17:49 موضوع: | +

عشق

 

به قلم : فائزه در پنجشنبه یکم آذر 1386 ساعت 12:55 موضوع: | +

خودت شو

 

بد است که به آینه نگاه کنی و به جای صورتت پشت سرت را ببینی . به صورتت دست بکشی چشمهایت را باز و بسته کنی برای خودت زبان درازی کنی و هیچ کدام را در آینه نبینی!

بی رحمانه این روز ها به خودم پشت کرده ام...

گفتم:سیاه شو                                 گفت:سرخ

گفتم:بد باش                                    گفت:خوب

گفتم:خسته ام                                  گفت:امیدوار باش

 گفتم:دیگه دنیا تمام شده                   گفت:نه هنوز خیلی راه مانده

گفتم:من دیگه مردم                            گفت:خوب،زنده شو

گفتم:همه بدن                                   گفت:نه خوبم پیدا میشه

گفتم:کاغذ من خط خطیه                      گفت:خوب می تونی پاکش کنی

گفتم:همسفرم غمگین شده                 گفت:خوب شادش کن

گفتم:چرا؟                                           گفت:تا شقایق هست زندگی باید کرد

 

به قلم : فائزه در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 ساعت 16:43 موضوع: | +

حالمان بد نیست غم کم می خوریم

حالمان بد نیست غم کم می خوریم

کم که نه!هر روز کم کم می خوریم

آب می خواهم سرابم می دهند

عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب

از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟؟

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بی گناهی بودم دارم زدند

دشنه ی نامرد بر پشتم نشست

از غم نا مردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

یک شبه بیداد آمد، داد شد

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام

تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

عشق اگر اینست مرتد می شوم

خوب اگر اینست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است

کافرم دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سر در گم شدم

عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد از این با بی کسی خو می کنم

هرچه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خنجر به دست

بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم بت پرستی کار ماست

چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کند

طالعم شوم است باور می کنم

من که با دریا تلاطم کرده ام

راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟

قفل غم بر در سلولم مزن!

من خودم خوش باورم گولم مزن

من نمی گویم که خاموشم مکن

من نمی گویم فراموشم مکن

من نمی گویم که با من یار باش

من نمی گویم مرا غمخوار باش

من نمی گویم،دگر گفتن بس است

گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

روزگارت بود شیرین!شاد باش

دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

آه!در شهر شما یاری نبود!!!

قصه هایم را خریداری نبود!!!

وای!رسم شهرتان بیداد بود

شهرتان از خون ما آباد بود

از در و دیوارتان خون می چکد

خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شومتان

خسته ام از همدردی مسمومتان

اینهمه خنجر دل کس خون نشد

اینهمه لیلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فریادتان

بیستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پیشه ام

بویی از فرهاد دارد تیشه ام

عشق از من دور و پایم لنگ بود

قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم بسته بود

تیشه گر افتاددستم بسته بود

هیچ کس دست مرا وا کرد؟نه!

فکر دست تنگ ما را کرد؟نه!

هیچ کس از حال ما پرسید؟نه!

هیچ کس اندوه ما را دید؟نه!

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزی هست حالم دیدنیست

حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفال می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد حالم را گرفت:

"ما زیاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم".

به قلم : فائزه در جمعه یازدهم آبان 1386 ساعت 12:37 موضوع: | +

دل دیوونه

ای دل دیوونه ی من 

 تو آسمونا چی می خوای!؟

رو زمین هم جا نداری

تو آسمون چیکار داری!؟

دنبال چی حیرون شدی

 رو زمینا یه دل نبود!؟

یه دل نبود عاشق بشی

 یه دل نبود که دل بدی!؟

یه دل نبود حیرون بشی

عاشق تر از مجنون بشی!؟                       

به قلم : فائزه در پنجشنبه سوم آبان 1386 ساعت 12:4 موضوع: | +

نجوا

ما بدین در نه پی حشمت وجاه آمده ایم

از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

رهرو منزل عشقیم و به سرحد ادب

تا به اقلیم وجود اینهمه راه آمده ایم

به قلم : فائزه در سه شنبه هفدهم مهر 1386 ساعت 17:33 موضوع: | +

یا علی

 

 

به قلم : فائزه در سه شنبه دهم مهر 1386 ساعت 12:12 موضوع: | +

یا علی

دلی دارم که از تنگی در آن جز

غم نمی گنجد

غمی دارم زدلتنگی در

عالم نمی گنجد

سلام بر همه ی شیعیان.شهادت مرد اسلام،اسوه ی ایمان و شجاعت بر همون تسلیت باد. ایام عزیزیه امیدوارم طاعات همگی قبول درگاه حق باشه.

 بیاید همینجا به هم قول بدیم، قول بدیم وقتی داریم با خدای خودمون رازو نیاز می کنیم،گریه میکنیم وقتی رسیدیم به اوج،به اونجایی که مطمئنیم دیگه خدا بخشیدمون واسه همدیگه دعا کنیم وسعادتمندی و خوشبختی بخوایم.

امشب رحمت دوست جاریست مانند رود،نه مانند باران

اگر دلتان لرزید،بغضتان ترکید

کسی اینجا محتاج دعاست.

 

 

به قلم : فائزه در سه شنبه دهم مهر 1386 ساعت 12:10 موضوع: | +